دومین سالگرد لیلا اسفندیاری | پست اول

عنوان: ای ساربان کجا می روی ، لیلای ما کجا میبری؟

به قلم:  احسان بشیرگنجی

 

حتی در باورم  نمی گنجید زمانی که خبر اعزام لیلا به گاشربروم ها ، در تارنگارهای کوهنوردی نقش بست تا آن هنگام که مریم میرمیثاقی خبر صعودش تا نزدیکی های قله و بازگشتش به دلیل هوای خراب را به اشتراک گذارد ، یا آن روز که در پاسخ نوشته آنا فراهانی پیامی برایش نوشتم که "صعود می کنه. شک نکن..." ، بجای خبر موفقیتش ، خبر مرگ او را بشنوم...

 

خبر که رسید ، توان راه رفتن از دست دادم و تلخ گریستم... برای لیلا خیلی زود بود که برود. لیلا برای آغاز سفر ابدی زود بود خیلی زود...

 

کم کم دارد بی زاری ام می گیرد از این تابستانهای لعنتی. از این هیمالیا. تا کی باید وقتی دوستی را راهی آن دورها می کنیم چشم نگران  به این پنجره شیشه ای خیره بمانیم تا خبری از او برسد و گوش بزنگ باشیم. نمی دانم... بعد از بازگشتش از نانگاپاربات با او بسیار گفتگو کردم و چه صبورانه پاسخ سوالات این ذهن خسته را می داد... 

 

یادش گرامی ...

 

ای ساربان کجا می روی ، لیلای ما* چرا می بری؟

 

با بردن لیلای ما ، جان و دل ما می بری...

 

* در متن اصلی آهنگ لیلای من چرا می بری هست که تغییر داده ام.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
حامد غنی زاده

لیلا در دلها جاودانه است روحش شاد و راحش پر رهرو اشکها اجازه نوشتن نمیدهند

aysan

راستي خدا: دلم هواي ديروز را كرده،هواي كودكي را،دلم ميخواهد مثل ديروز قاصدكي را بردارم، آرزوهايم را به دستش بسپارم تا براي تو بياورد،دلم ميخواهد دفتر مشقم را باز كنم و دوباره تمرين كنم الفباي زندگي را... ميخواهم خداحافظي كنم،تمام آن روزهايي كه دل شكستم و دلم را شكستند. دلم ميخواهد اين بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشيتان هرچه ميخواهيد بكشيد، اينبار تنها و تنها نردباني بكشم به سوي تو ... دلم ميخواهد اگر اينبار گلي را ديدم نچينم... دلم ميخواهد از كودك شوم... ميشود باز هم كودك شد؟؟؟ راستي خدا... دلم فردا هواي امروز را مي كند؟؟؟