وقتی داشت می رفت

وقتی داشت می رفت ، من در سفر بودم. زنگ زد. و گفت که راهی ست. گفتم: خیر پیش! دست پُر برگردی و تندرست! خندید که: نگو! که بخدا اگر برگردم پول ندارم که حتی یک دانه «نان» بخرم! همه پس اندازم را دارم می برم که ببازم! خندیدم که: نگو! همه چیز را هم که ببازی ، باز هم بُرده ای! و رفت. و همه چیز را باخت! ... تا همه چیز را ببرد! خودش را چه آرام قاب کرد در چشمان خاطره!

احسان بشیرگنجی

/ 1 نظر / 21 بازدید
tabiatgard

روحش شاد و یادش گرامی باد [گل]